زندگی مسخره

دی ۳م, ۱۳۸۸

فکر می‏کردم وحشتناکترین اتفاق ممکن توی دنیا از دست دادن لپ تاپم باشه…
فکر می‏کردم هیچوقت چیزی وجود نداشته باشه که بیشتر از لپ تاپم دوسش داشته باشم…
مطمئن بودم که خودمو می‏کشم اگه نباشه…
وقتی که به آخرای عمرش رسید خیلی حالم بد بود، وقتی فرستادمش تعمیرگاه، با اینکه میدونستم فایده‏ای نداره، مثل پدری بودم که بچه [...]

توییت نمیکنم!

دی ۱م, ۱۳۸۸

من اگه بمیرم و خدا بهم بگه بهت مهلت میدم برگردی زمین ولی فقط یک کار میتونی بکنی و برگردی…
قبول میکنم ، میام توییت میکنم : مُردم.
و بعد برمیگردم به بارگاه الهی.(به خاطر اینکه خواننده های بلاگم حسادت نکنن نمیگم برمیگردم بهشت!)
ولی با همه این توصیفات، از شبِ یلدا تا اطلاع ثانوی توییت نخواهم کرد، [...]