دی ۳م, ۱۳۸۸
فکر میکردم وحشتناکترین اتفاق ممکن توی دنیا از دست دادن لپ تاپم باشه…
فکر میکردم هیچوقت چیزی وجود نداشته باشه که بیشتر از لپ تاپم دوسش داشته باشم…
مطمئن بودم که خودمو میکشم اگه نباشه…
وقتی که به آخرای عمرش رسید خیلی حالم بد بود، وقتی فرستادمش تعمیرگاه، با اینکه میدونستم فایدهای نداره، مثل پدری بودم که بچه [...]
Posted in نوشته های پراکنده | ۱۳ comments »
دی ۱م, ۱۳۸۸
من اگه بمیرم و خدا بهم بگه بهت مهلت میدم برگردی زمین ولی فقط یک کار میتونی بکنی و برگردی…
قبول میکنم ، میام توییت میکنم : مُردم.
و بعد برمیگردم به بارگاه الهی.(به خاطر اینکه خواننده های بلاگم حسادت نکنن نمیگم برمیگردم بهشت!)
ولی با همه این توصیفات، از شبِ یلدا تا اطلاع ثانوی توییت نخواهم کرد، [...]
Posted in نوشته های پراکنده | ۷ comments »