اعجاز

جمعه ۷اسفند ۱۳۸۸

ویران شدم که تو و تو و تو ساخته شوی.
تنها معجزه‏ی من همین بود.




  1. 4368. فاطمه در تاريخ [اسفند ۹, ۱۳۸۸ ۷:۳۱ ق.ظ] گفته:

    سلام جاوید
    فاطمه هستم،خیلی جالبه من کاملا اتفاقی و از طریق وب لاگ مملکته دارم؟ وارد سایتت شدم! همسفر بودیم یادته؟ دایره اووو داره پر می خوره!!!دلم برای همه بچه ها تنگ شده !

  2. 4369. javid در تاريخ [اسفند ۹, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۹ ب.ظ] گفته:

    سلام، سلام، سلام !
    مگه ممکنه یادم بره؟!
    منم خیلی دلم براتون تنگ شده…
    همیشه اون عکسا رو میبینم و یاد دایره اووو که داشت پِر میخورد هستم ;-)

  3. 4371. mahnaz در تاريخ [اسفند ۱۰, ۱۳۸۸ ۶:۴۱ ق.ظ] گفته:

    نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
    نه پیغامی ، نه پیک آشنایی
    نه در چشمی نگاه فتنه سازی
    نه آهنگ پر از موج صدائی

    زشهر نور و عشق و درد ظلمت
    سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
    پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
    که زار و خسته سوی آشیان رفت

    کجا کس در قفایش اشک غم ریخت؟
    کجا کس با زبانش آشنا بود؟
    ندانستند این بیگانه مردم
    که بانگ او طنین ناله ها بود

    بچشمی خیره شد شاید بیابد
    نهانگاه امید و آرزو را
    دریغا آن دو چشم آتش افروز
    بدامان گناه افکند او را

    به او غیر از هوس چیزی نگفتند
    در او جز جلوه ظاهر ندیدند
    بهر جا رفت در گوشش سرودند
    که: زن را بهر عشرت آفریدند

    شبی در دامنی افتاد و نالید:
    مرو! بگذار در این واپسین دم
    ز دیدارت دلم سیراب گردد
    شبح پنهان شد و در خودر بر هم

    چرا امید بر عشقی عبث بست؟
    چرا در بستر آغوش او خفت؟
    چرا راز دل دیوانه اش را
    بگوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
    چرا راز دل دیوانه اش را
    به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟

    چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود
    که در دام گل خورشید افتاد
    سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
    بکام تشنه اش لغزید و جان داد

    بجامی باده شور افکنی بود
    که در عشق لبانی تشنه می سوخت
    چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
    به قلب جام از شادی می افروخت

    شبی ناگه سرآمد انتظارش
    لبش در کام سوزانی هوس ریخت
    چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟
    چرا بر ذره های جانش آویخت؟

    چها کردید با آن روح بیمار
    که از شهر شما دامن کشان رفت؟
    چرا…. ای آشنای حسرت من
    ز آغوش تو چون بیگانگان رفت؟

    کنون این او … و این خاموشی سرد
    نه پیغامی نه پیک آشنایی
    نه در چشمی، نگاه فتنه سازی
    نه آهنگ پر از موج صدائی !

    تقدیم به او که به رسم جاده ها دور است اما به رسم دل با او هیچ فاصله ای نیست!

  4. 4691. زهرا در تاريخ [اردیبهشت ۱۰, ۱۳۸۹ ۳:۱۶ ب.ظ] گفته:

    سلام خوبی؟
    وب قشنگ و جالبی داری
    خوشحال میشم یه سری بهم بزنی
    اگه خواستی منو لینک کنی با نام هماغوش لینک کن و بهم خبر بده تا شما رو لینک کنم

    مرسی

RSS نظرات || ترك‌بك
در صورتي كه تمايل به ارسال پيغام شخصي به من داريد ميتوانيد از صفحه تماس با من استفاده كنيد.

نظر خود را بنويسيد !