تـو…

دی ۲۱م, ۱۳۸۸

این نوشته فقط به این هدف نوشته میشود که تو برایش کامنت بگذاری…

چشمان کاملاً بسته

دی ۱۷م, ۱۳۸۸

- شاید فکر کنم باید سپاسگذار باشیم، سپاسگذار که ما تونستیم نجات پیدا کنیم از افسانه هامون، حالا چه واقعی بودن، یا فقط خواب بودن. + تو مطمئنی؟ – مطمئنم، فقط اونقدر که از واقعیت یک شب مطمئن بودم، که توی همه زندگیم تنها موندم، که حتی میتونه همه ش حقیقت باشه + وهیچ خوابی [...]

زندگی مسخره

دی ۳م, ۱۳۸۸

فکر می‏کردم وحشتناکترین اتفاق ممکن توی دنیا از دست دادن لپ تاپم باشه… فکر می‏کردم هیچوقت چیزی وجود نداشته باشه که بیشتر از لپ تاپم دوسش داشته باشم… مطمئن بودم که خودمو می‏کشم اگه نباشه… وقتی که به آخرای عمرش رسید خیلی حالم بد بود، وقتی فرستادمش تعمیرگاه، با اینکه میدونستم فایده‏ای نداره، مثل پدری [...]

توییت نمیکنم!

دی ۱م, ۱۳۸۸

من اگه بمیرم و خدا بهم بگه بهت مهلت میدم برگردی زمین ولی فقط یک کار میتونی بکنی و برگردی… قبول میکنم ، میام توییت میکنم : مُردم. و بعد برمیگردم به بارگاه الهی.(به خاطر اینکه خواننده های بلاگم حسادت نکنن نمیگم برمیگردم بهشت!) ولی با همه این توصیفات، از شبِ یلدا تا اطلاع ثانوی [...]