تهی
یکشنبه ۵خرداد ۱۳۸۷نمیدونم چرا اینجوری شدم !
اصلاً دلم نمیخواد اینجوری باشم ، میدونم که باید صیور باشم ، نه به خاطر خودم ، فقط به خاطر آدمایی که وقتی من خوب نبودم صبور بودن و من رو تحمل کردن…
ولی… ، ولی فکر میکنم توی یه دنیایی افتادم که انگار یه اجباری توشه ، شاید هم اصلاً نمیخوامش ، شاید هم میخوام ، به خاطرش تلاش میکنم ولی هنوز نتونستم با خودم کنار بیام ، شاید باید روابطم با بقیه رو قطع کنم ، حتماً به خاطر اینه که عادت کردم دوست داشته بشم !
پر رو شدم ، دیوانه ….
هنوز احساس گناه میکنم به خاطر اتفاقاتی که توی تنهایی افتاده ، شاید نباید تنها میشدیم ، باوجود اینکه هیچ اتفاقی هم نیافتاده توی اون تنهایی ولی…
ذهنم خیلی درگیره ، من اصلاً آدم اینجوری نیستم ، نمیتونم صبور باشم ، ولی مگه میشه ؟ وقتی که آدما به خاطر من و فقط به خاطر من صبور بودن ! حالا من نباشم ؟
پی نوشت :
برای این پست نمیشه کامنت گذاشت ، نه فقط توی دنیای مجازی ، تو دنیای حقیقی هم نمیخوام کسی در مورد این پست حرفی بزنه.
این پست فقط برای خودزنی نوشته شده ، برای اینکه با خودم درگیر شدم و فقط هم به خودم ربط داره ، هیشکی هم نباید بخونه ، اصلاً چرا مینویسمش ؟
نوشتن این پست دقیقاً مث یه تلاش برای خودکشیه ! تلاشی که به امید ناموفق بودن انجام میشه !!!


