بوی تلخ حلوا

چهارشنبه ۱۷بهمن ۱۳۸۶

بعد از ۸ فروردین ، که توی یه پست از بوی حلوا و صدای قرآن نوشتم و کلی پیغام تسلیت داشتم ، تصمیم گرفتم دیگه همچین کاری نکنم ! به خاطر همین هم این نوشته رو حتی خودم هم نمیفهمم !
حتی برای اون پست وحید که فقط ۳ تا نقطه داشت هم کامنت نزاشتم….
اما این دفعه دیگه بوی حلوا و صدای قرآن به اینجا نمیرسه ، اصلاٌ هم شلوغ نیست ، در عوض خیلی خلوته ، خلوت و ساکت ، سکوت بدیه …
میترسم ، از بوی تلخ حلوا میترسم.
پ.ن :
میخواستم این نوشته رو منتشر نکنم و بزارم مثل خیلی از نوشته های دیگه ( که حتی به خاطر منتشر نکردنشون محکوم هم شدم )فقط پیشنویس بمونن ولی به خاطر نازی جان که تو بلاگش نوشته ، منم اینو منتشر میکنم.
نازی جان ممنون ، به خاطر خیلی چیزها و اینکه تو بلاگت نوشتی.
وحید جان عنوان خیلی قشنگی انتخاب کردی ،شاید اگه این عنوان و پست نازی نبود ، اصلاً نمینوشتم.
فکر کنم آهنگ بلاگ میم نوشت بیشتر از ۱۰۰ بار تکرار شد تا این متن رو نوشتم….
پیغام تسلیت دوست ندارم.

Share on FriendFeed