نوروز !
چهارشنبه ۸فروردین ۱۳۸۶همه چیز مثل همیشه هست !
ولی شاید نه !….
۲۹ اسفنده صبح ، دیشب تا دیروقت بیدار بودم ، همه هم اینجا بودن : خاله دایی پسرخاله ها دخترخاله ها و شوهراشون….
ولی الان انگار یه جوریه ! صدای قرآن میاد ، بوی حلوا….
مادربزرگم ( بی بی ) دیگه نیست….
پی نوشت :
وحید جان مرسی برای هم دردی !!!!
علی جان مرسی به خاطر اینکه روز دوم عید برای مراسم سوم اومدی مسجد…
…


