قطار !

شنبه ۱۳آبان ۱۳۸۵

قطار …
الان از کاشان رد شدیم .
ساعت هشت و نیم قطار تهران - کرمان ، واگن ۳ کوپه‌ی آخر : با محمد و علی و ۲ تا هم‌کوپه‌ای دیگه نشستیم ! علی یه کتاب بهم دادکه خیلی جالب بود باید کرمان که رسیدم بخرمش و حتماً بخونمش !‌ “چهار اثر از فلورانس اسکاول شین : بازی زندگی و این راه بازی ، کلام تو عصای معجزه گر تو است ، در مخفی توفیق ، نفوذ کلام ” ….
محمد هم نشسته و داره یه کتاب از صادق هدایت میخونه ‌ ، علی با موبایلش بازی میکنه و ۲ تا هم‌کوپه‌ای دیگه هم بالا خوابن …
سفر جالب بود ، آدمهایی رو که می شناختم کشف کردم !
این WLW رو خیلی دوس دارم ! اگه نبود نمی دونم چیکار باید میکردم ! هرجا هم که مینوشتم حال نمیداد !‌ یعنی حس نمیکردم که دارم تو بلاگم مینویسم ، ولی اینجوری خوبه …
یه کار دیگه هم دارم‌!‌ کرمان که رسیدم باید یه عکس بگیرم و تو لاتاری گرین کارت آمریکا ثبت نام کنم ( نمی دونم بنویسم برنده میشم ، خدا کنه برنده بشم ، یا اینکه البته ما از این شانس‌ها نداریم !‌)
پی نوشت :

  • WLW ‌همون ویندوز لایو رایتره !‌ WIndows Live Writer
  • خدا کنه فردا به کلاس ۷:۳۰ صبح برسم !‌ :D
Share on FriendFeed